Archive for دسته: خودمانی

نو شدن

مدت هاست که با وبلاگ نویسی بیگانه شدم. با به وجود اومدن شبکه های اجتماعی که روز بروز گسترده تر می شن و جای جدید بین مردم پیدا می کنن، دیگه آنچنان به وبلاگ نویسی توجهی نمی شه و می شه گفت تقریبا به فراموشی سپرده شده، هر چند هنوز هم به نظر من با […]

کریسمس

کریسمس جشنی که هر ساله در بسیاری از کشور های جهان برگزار می شود. عیدی که برای غالبا مسیحیان جهان مبارک و مقدس است. اما این جشن در ایران چندان مانوس نیست. اما در چند سال اخیر کمی تغییر می بینیم. حداقل مراکز خرید لوکس و یا بزرگ با برپایی مراسم هایی مردم را به […]

خداحافظ رفیق

مدت طولانی نبود که می شناختمش ولی انگار یک عمر شد، نیما از اون دست آدم هایی نبود که توی رفاقت و کار باهات اهل دو دوتا چهارتا کردن باشه. هنوز روزی که داشتم از شرکت خداحافظی می کردم رو فراموش نمی کنم. بلند شد، محکم بغلم کرد و….. هیچ وقت فکر نمی کردم اون […]
گل شمعدانی

عطر شمعدانی

روزگار می گذرد آرام و من ناآرام زندگی رو طی می کنم. امیدها و نا امیدی ها، نگرانی ها و مشکلات و گاها خود زندگی. زندگی خوب است که گیری دلبری نکو تا فروشی هر دو جهان بر یک تار مو حلقه اش عشق است و روح است و جان است رویش آمیز هر دو […]

نوروز و نو شدن

اواخر سال ۹۳ رو طی می کنیم. سالی که برا من به شخصه خاطرات بد بسیاری رو رقم زد ولی امید همواره زنده بود. از دست رفتن دختر خاله جوان و عزیزم تصادفی که خداروشکر می کنم تن ام سالم موند و …. به هر حال این روزگار گذشت. با نزدیک شدن سال نو تغییرات اساسی […]

به جانِ، سکوت

شب بود، قدم زنان یکی یکی کوچه ها رو با هم پشت سر می ذاشتیم. مدت ها بود که غمگین بود، هیچ نمی گفت، اما از چشم هاش می شد خوند که خیلی حرف ها توی دلش هست که نمی تونه به زبون بیاره. سال ها بود که انقدر غمگین نمی دیدمش، نمی دونم چند […]

مپرس

گلچهره مپرس، کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد گل چهره مپرس، پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس، مپرس مرنجان دلت را خدا را، رها کن غمت را رها کن مخور غم، مخور غم نگارا مخور غم، مخور غم نگارا گلچهره مپرس، آن نغمه سرا از تو چرا جداشد مپرس، مپرس ….. […]

شرح عشق …

مطربی شبگرد، با سازی به دوش می نوازد تا برقصد لاله ها از صدای غمگسار ساز او خو گرفته چهره آرام ما آنکه بر لب های دیگر خنده کاشت در درون خویش صدها غصه کاشت دردهای دیگران را چاره کرد درد خود را در درون، پنهان نگاشت مطرب شبگرد این غصه منم همچو نقاشی اسیر […]

دلتنگی …

گویند غروب جمعه می رسی از کعبه این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد …   پ.ن.۱: روزگار خوبی نیست، می گذرد اما چونان که مارا نمی بیند و می رود. آنجور که دوست دارد، چونان سرو خرامان، و من در تنگنای پیچ و خم روزگار گم شدم، نه آنگونه که خود دیگری بیابم، آنگونه […]

آمد به سرم …

آنکه می گوید دوستت می دارم، خنیاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی ی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شبیست که مهتابش را می […]

ای دل مجنون

سلاخی، می گریست. به قناری کوچکی، دل باخته بود.

هیچستان

… رفتم تماشای آتش بازی، باران آمد باروت ها نم برداشت . ابراهیم گلستان